نویسنده :
حجت - ساعت ٤:٥۳ ق.ظ روز جمعه ٢٧ اسفند ۱۳۸٩

شاگردی از استادش پرسید: عشق چست ؟
استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد
داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی...
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.
استاد پرسید: چه آوردی ؟
با حسرت جواب داد:هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به
امید پیداکردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم.
استاد گفت: عشق یعنی همین...!
شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست ؟
استاد به سخن آمد که : به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور اما به یاد داشته باش
که باز هم نمی توانی به عقب برگردی...
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت .
استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولین
درخت بلندی را که دیدم، انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی
برگردم .
استاد باز گفت: ازدواج هم یعنی همین...!
و این است فرق عشق و ازدواج ...
نویسنده :
حجت - ساعت ٤:٤٥ ق.ظ روز جمعه ٢٧ اسفند ۱۳۸٩

از گردنم التهاب را برداید
این وحشت بی حساب را برداید
از دفتر خاطرات هر روزه من
امروز پر اضطراب را برداید
عاشق که شدم به هر کسی گفتم گفت
از روح خود این عذاب را بردارید
بی خواب شدم ولی جوابم این بود
از طاقچه قرص خواب را بردارید
از سقف سه ساعت است که آویزانم
از گردنم این طناب را بردارید
با عشق همیشه زنده ام پس لطفا
روبان سیاه قاب را بردارید
نویسنده :
حجت - ساعت ۸:٥٦ ق.ظ روز سهشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٧

تو به من خندیدی
و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را در دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چرا
خانه ی کوچک ما سیب نداشت........
نویسنده :
حجت - ساعت ٧:۳۸ ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٧

یار ما را از جدایی غم نبود
در غمش مجنون عاشق کم نبود
بر سر پیمان خود محکم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من دیوانه پیمان ساده بست
ساده هم آن عهد وپیمان را شکست
بی خبر پیمان یاری را گسست این خبر ناگاه پشتم را شکست
آن کبوتر عاقبت از بند رست
رفت وبا دلدار دیگر عهد بست
نویسنده :
حجت - ساعت ٩:٥٤ ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٧

نرو دستم به دامانت ، نگو دیگر نمی آیی
که می میرم غریبانه ، امان از درد تنهایی
حضور التماسم را ببین در خیس چشمانم
بمان تو با من تنها در این احساس رویایی
بهار من بمان با من خزان را سخت میترسم
بمان با من که می پوسم در این زندان تنهایی
صدای پای دلتنگی ، هراس لحظه های من
تویی آرام چشمانم ، تو که اعجاز دریایی
شکوه اشک چشمانم ، تو را من دوست میدارم
نویسنده :
حجت - ساعت ۱:٢٢ ب.ظ روز شنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٧

ابریشم شب که پشت و رو شد
آئینه ی دل به گفتگو شد
انگار ستاره ی قشنگی
یکباره شکست و زیرورو شد...
*
یک تکه ی آن به دستم افتاد
همراه دو دست خسته ی باد
آنگاه کنار صد شکوفه
تصویر تورا به من نشان داد!
*
من خیره شدم به چشم مستت
همراه نگاه می پرستت
آویزه ی قطره های باران
شعری ز شراب من به دستت...
*
دیدم که سکوت خسته ی تو
از پنجره های بسته ی تو
آهسته به من اشاره ای کرد
دستان به غم نشسته ی تو...
*
اما من و حلقه های زنجیر...
این فاصله های دست و پاگیر...
یک تکه ستاره ی شکسته!
انبوه بهانه های دلگیر...
*
انگار تورا نشسته دیدم!
درهای سیاه و بسته دیدم!
از موج سکوت و درد دوری
تصویر تورا شکسته دیدم!
*
یکباره ستاره ی دلم مرد!
ابریشم شب دوباره تا خورد!
تا قطره ی اشک من فرو ریخت...
تصویر تورا پرنده ای برد!
نویسنده :
حجت - ساعت ٢:٢٥ ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٧

اندکی نزدم نشین و بشنوم
اندکی رویم ببین و بنگرم
اندکی دستم بگیر که خسته ام
این بلای عشق را خود خواسته ام
از ملال کردم فرار تا مآمنی
پیش تو یابم و گیرم دامنی
شکر ایزد راضیم از مست تو
گل و خارم اندکی از دست تو
ای عزیز و مهربان و جان من
اندکی مراعاتی بکن با عشق من
این همه شعر و غزل تقدیم توست
عین عشق تا قاف آن تقدیم توست
اندکی عاشق این عاشق بشو
در هوای عشق او شعری بگو
نویسنده :
حجت - ساعت ۱۱:٥۸ ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٧
خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن
ببین هم گریه هام از عشق .چه زندونی برام ساختن
خداحافظ گل پونه .گل تنهای بی خونه
لالایی ها دیگه خوابی به چشمونم نمی شونه
یکی با چشمای نازش دل کوچیکمو لرزوند
یکی با دست ناپاکش گلای باغچمو سوزوند
تو این شب های تو در تو . خداحافظ گل شب بو
هنوز آوار تنهایی داره می باره از هر سو
خداحافظ گل مریم .گل مظلوم پر دردم
نشد با این تن زخمی به آغوش تو برگردم
نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم
از این فصل سکوت و شب غم بارونو بردارم
نمی دونی چه دلتنگم از این خواب زمستونی
تو که بیدار بیداری بگو از شب چی می دونی
تو این رویای سر دم گم .خداحافظ گل گندم
تو هم بازیچه ای بودی . تو دست سرد این مردم
خداحافظ گل پونه . که بارونی نمی تونی
...طلسم بغضو برداره .از این پاییز دیوونه خداحافظ .....!

خداحافظ همین حالا، همین حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام
خداحافظ کمی غمگین، به یاد اون همه تردید
به یاد آسمونی که منو از چشم تو میدید
اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده اس
نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده اس
خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رؤیا ها
بدونی بی تو و با تو، همینه رسم این دنیا
خداحافظ خداحافظ
همین حالا
خداحافظ
نویسنده :
حجت - ساعت ۳:٥۸ ب.ظ روز چهارشنبه ٩ بهمن ۱۳۸٧

زیور به خود نبند که زیبا ببینمت
با دیگران نباش که تنها ببینمت
در این بهار تازه که گلها شکفته اند
لبخند عشق زن که شکوفا ببینمت
یک جام نوش کردی و مشتاق دیدمت
جامی دگر بنوش که شیدا ببینمت
منشین گران و جامه سبک ساز و رقص کن
رقصی چنان که آفت دلها ببینمت
بگذشت در فراق تو شبهای بی شمار
هرشب در این امید که فردا ببینمت
ای ایستاده در پس این پرده غبار
نزدیکتر بیا که هویدا ببینمت
نازم به بی نیازیت ای شوخ سنگدل
هرگز نشد اسیر تمنا ببینمت
منت پذیر قهر و عقاب تو ام ولی
میخواستم که بهتر از اینها ببینمت .
نویسنده :
حجت - ساعت ۱٠:٤۳ ب.ظ روز دوشنبه ٧ بهمن ۱۳۸٧

پیش از تو
پیش ازتو آب معنی دریا شدن نداشت
شب مانده بود و جرئت فردا شدن نداشت
بسیار بود رود در آن برزخ کبود
اما دریغ زهرهٔ دریا شدن نداشت
در آن کویر سوخته، آن خاک بی بهار
حتی علف اجازهٔ زیبا شدن نداشت
گم بود درعمیق زمین شانهٔ بهار
بی تو ولی زمینهٔ پیدا شدن نداشت
دلها اگر چه صاف ولی از هراس سنگ
آیینه بود و میل تماشا شدن نداشت
چون عقدهای به بغض فرو بود حرف عشق
این عقده تا همیشه سر وا شدن نداشت